سيد صادق سجادى

187

تاريخ برمكيان ( فارسى )

گويد « * » . فضل را گفت كه مرا از تو اين توقّع بود كه بر زبان تو اين‌چنين سخنى نگذرد كه دل از آن آزرده گردد . اين روا باشد ؟ و بعد ازين مردمان « 1 » مرا چه خواهند گفت و ترا چند گاه بايد كه عذر اين بىادبى بگذارى « 2 » و رياضت و مجاهده كنى تا بعد از اين لفظ « 3 » ناشايسته بر زبان تو نگذرد . اين سخنان يحيى مىفرمود و فضل از « 4 » غايت شرم نزديك بود كه در زمين فرو رود و از خوف پدر زارزار مىگريست . آخر دبير « 5 » را يحيى صد هزار درم انعام داد و در خانهء خويش برد و عذر خواست و شغل « 6 » ديگر به دو تفويض فرمود . و مراد از ايراد اين حكايت آن است كه در جهان اين‌چنين آدميان هم بوده‌اند . آه و آه ، صد هزار آه كه ما اين‌چنين كسان را نديديم و نه آباء و اجداد ما بديدند . حكايت در بدايت تغيّر مزاج هارون الرّشيد بر برامكه و بعضى از مكارم اخلاق ايشان « 7 » حسّان بن محمد كه از ثقات آن روزگار بود مىگويد و روايت مىكند كه به روزگارى كه برامكه را از هارون الرشيد محنت پيش‌آمد و او را « 8 » برانداختن آن كريمان در دل افتاد ، فضل دبير را فرمود كه به جانب خانه رود و غلامان را گويد تا اسباب معاشى « 9 » كه هست محافظت نمايند و تو بر سر ايشان باش تا پريشان « 10 » و ابتر نشوند . حسّان « 11 » راوى مىگويد كه مرا ازين حكايت دل بسوخت و فضل دبير را گفتم مىدانى كه فضل يحيى دربارهء تو چندين كرم كرده . اگر در خانهء او « 12 » بر عيبى وقوف يا بى ستر آن بر ذمهء مروّت خويش از فرايض شمرى تا « 13 » به حلال‌خوارگى در ميان خلق معروف گردى . دبير بسيار گريست و تعزيهء خود داشت « 14 »

--> ( * ) . ك : - « بعد ازين . . . گويد » . جمله مفهوم روشنى ندارد . ( 1 ) . اساس : مردان . ( 2 ) . در متن : بگذارى . ( 3 ) . ك : لفظى . ( 4 ) . اساس : را . ( 5 ) . ك : آن دبير . ( 6 ) . ك : شغلى . ( 7 ) . ك : - ايشان . ( 8 ) . ك : + ارادهء . ( 9 ) . ك : + و مواشى . ( 10 ) . ك : - تا پريشان . ( 11 ) . اساس : - حسّان . ( 12 ) . اساس : - او . ( 13 ) . اساس : - تا . ( 14 ) . ك : نعره بر خود بداشت .